کد خبر 106476
۲۵ تیر ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
تهران - حیات انباردارمان گفت: یک بسیجی اینجاست که هیچی نمی خواهد، عوض ده تا نیرو هم کار می کنه! گفتم: کو؟ کجاست؟ گفت: همان که دارد گونی ها رو دوتا دوتا می برد توی انبار. رفتم نزدیک دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر است. او هم مرا دید... با چشم و ابرو اشاره کرد که چیزی نگم و بگذارم کارش را بکند. دل تو دل نبود، گونی ها که تموم شد و چایی آوردند، آقا مهدی گفت: حالا بریم دیگه!

برچسب‌ها